محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
938
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
فا : خبر پيدا كردن مولود بلقيس . عنوان : و گويند مردى بود و او را به نام سريه خواندندى و مر سريه را سيصد و پنجاه سال زندگانى بود و تا به ايّام پيغامبر ما محمّد صلَّى الله عليه و سلم بزيسته بود و به پيغامبر نگرويده بود ، و از پس پيغامبر صلَّى الله عليه و سلَّم تا با معويه بن ابى سفيان زنده بود ، و معويه مر او را پرسيد و گفت يا با عبيد ! اندرين مدّت زندگانى خويش اين جهان را چگونه ديدى ، و اميران را چگونه يافتى ؟ گفت : اين جهان را چون شب و يك . . . ( ؟ ) كه همى گذشت و كودكان ديدم كه از مادر همى زادند و پدرانشان همى مردند ، و كسها را ديدم كه هزار سال زندگانى يافته بودند . از ايشان نيز پرسيدم و مرا همچنين گفتند كه من ترا همى گويم . پس معاويه گفت هيچ حديث عجب شنيدى ؟ گفت : حديثى عجب آن است كه شنيدم يكى ملكى از ملوك چين بود از آن چهار ملك كه ايشان جهان داشتند و نام او دو سوج بود ، و آن ملك ملك به بنايى يافته بود و با مردمان مملكت خويش نيكو رفتى و اين ملك بر صيد كردن مولع بودى چنان كه شب و روز از صيد كردن نياسودى . و چنين گفتند كه روزى به شكار رفته بود و مارى سياه و سهمگن ديد كه با مارى سپيد كوچك بر آويخته بود ، و آن مار سياه غالبتر مىآمد ، و مار سپيد را به زير اندر آورده بود و خواست ( ؟ ) تا بكشد . ملك غلامى را بفرمود تا مار سياه را از مار سفيد جدا كرد ، و سياه را بكشت . و آن مارك سفيد بيهوش بيوفتاد . ملك بفرمود تا آن را بر بستر ( ؟ ) نهادند و به كنار آبى آوردند و فرود درختى نهادند . چون خنكى آب و سايهء درخت بدين مار رسيد بر خويشتن . . . . و به هوش باز آمد و لختى از آن آب بخورد . پس رها كردند تا هر كجا خواست مىرفت و آن ملك به خانه باز شد . ديگر روز . . . ملك به خلوت نشسته بود و هيچ كس سوى وى اندر نشده و پرده فروهشته بود و خفته ، چون ملك بيدار شد و چشم باز كرد و بنگريد يكى جوانمرد را ديد كه هرگز روى وى نديده بود و از او زيباتر نشنيده و لباسى پوشيده در خور وى . ملك پرسيد كه تو كيستى و به فرمان كه اينجا آمدهاى كه بدين وقت كس را بر من راه نبود . جوانمرد گفت : ايّها الملك ! من آدمى نيستم ، پرىام ، و پسر مهتر پريانم ، و من آن مار سپيدم كه ملك ديروز مرا از آن مار سياه برهانيد ، و آن غلام پدر من بود و از ديرگاه باز با من عداوت داشت ، و دى مرا بدان بيابان اندر تنها يافته بود و خواست كه مرا بكشد . چون تو مرا از دست وى برهانيدى و به كنار آب آوردى تا به هش باز آمدم ، اكنون مىخواهم كه مكافات تو باز كنم بدان نيكوى كه تو با من كردى . اگر خواهى ترا راه راه نمونى كنم به گنجها ، تا هر چند كه خواهى درم و دينار بردارى . ملك گفت : مرا به درم و دينار حاجت نيست كه من خود از اين بسيار دارم ، ديگر چه دارى ؟ پرى گفت : اگر خواهى علم طبت آموزم چنان كه به علم طب از تو داناتر نبود ، و هر دردى كه باشد تو معالجت كنى . گفت مرا طبيبان هستند كه معالجت كنند . پرى گفت اگر اين دو چيز نخواهى مرا خواهرى [ است ] كه تو از او نيكوتر نديده باشى ، او را به زنى به تو دهم ، و لكن مر او را يكى عيب است كه او پرى است و تو آدمى . اگر با خوى وى زندگانى بتوانى كردن و او را به باد ندهى نيكو بود .